گاهی وقتها از نردبان بالا میریم به امید اینکه
دستهای خدا رو بگیریم
غافل از اینکه
خدا پایین ایستاده و نردبان رو محکم گرفته تا ما نیوفتیم !
سه یا چهار شب پیش ییهو یاد آهنگهای فیلم سنتوری اوفتادم فکر کنین ساعت ۲ نصف شب
، تا من بیام ببینم آهنگها کجای فیلم بود نصف فیلمو دوباره دیدم . آهنگاش خیلی با حال بودن فرداش اومدم شرکت و یه سری آهنگهارو دانلود کردم واز اوون موقع این آهنگا اوفتاده تو مغزه من ، دیدین بعضی وقتا یه آهنگ میره تو مخ آدم ، منم همونجوری شده بودم
.
راستی فیلم رو دیدین؟ به نظرم اونجور که برای فیلم هیاهو کردن ، فیلم تعریفی نبود ، یعنی یه موقع هایی فکر می کنم کارگردان میدونسته که همچین قضیه ای( توقیف و پخش از طریق غیر مجاز و اعلام شماره حساب و..)برای فیلمش پیش میاد، چون وقتی توی تلویزیون ما ساز و ....به بد بختی نشون میدن چطور توقع داشتن این فیلم اکران بشه ، ولی از بازی رادان خوشم اومد ولی کار گلشیفته به نظرم ضعیف بود .
سلام به دوستای گلم .
این اولین سلام در سال ۸۷ بودا تحویل بگیرین . خوبین خوشین تعطیلات خوش گذشت ؟
برای من که این عید واقعاْ تاریخی شد گفتیم امسال با خواهرم اینا بریم یه سمتی (
بازم شمال) که اونا اینقدر طولش دادن و چند جا تماس گرفتن جا پیدا نکردن و.. که گفتیم بیخیال خودمون می رویم به مسافرت .بله تصمیم گرفتیم بریم رشت ولی اوونم اینقدر هواش گرم بود که وسطای راه می خواستیم برگردیم خونه ( ولی شبش خنک بود) هیچی هنوز شب دوم نشده بود که زنگ زدم خونه حال مامانمو بپرسم دیدم حالش بده ، مامان که چیزی به من نگفت و منو یه جورایی پیچوند زنگ زدم خواهرم گفت مامانو دیشب بردن به خاطر دل دردش دکتر و دکتر هم مسکن داده و... ولی هنوز درد داره .دوباره به مامی زنگیدم و چون خودم قبلاْ آپاندیسمو عمل کرده بودم ازش پرسیدم دردش چطوریه و کجای شکمشه با توضیحهایی که مامان داد حدس زدم آپاندیسه ، از اوونجا که مامان خیلی سخت دکتر میره یه کم از ترکیدن آپاندیس و.. ترسوندمش و به خواهرمینا گفتم زودی ببرنش دکتر .
بله چشمتون روزه بد نبینه تشخیص بنده درست بود بعدشم همون شبونه عملش کردن و ما هم برگشتیم تهران . ولی اوون دکتر (بی.... ) رو بگو که واقعاْ شعورش در حد حلزون بود دکتره به خودش زحمت نداده بود واسه مامانم یه آزمایش خون بنویسه ، بهش مسکن داده بود و این مسکنا دردرو مخفی کرده بودن یعنی اگه مامانو دوباره نبرده بودن ممکن بود آپاندیسش بترکه . هیچی دیگه به خاطر تشخیص غلط و سوراخ شدن آپاندیس ، یه عملی که مریض رو یک شب نگه میدارن ، مامانمو ۵ - ۴ شب نگه داشتن چون عفونت پخش شده بود .
هیچی دیگه از اوون به بعد هم شیفتی پیش مامانیم و ازش مراقبت می کنیم امروز قراره بخیه هاشو بکشه . ولی جاتون خالی مامان که مرخص شد رفتم از خجالت اوون دکتره حسابی دراومدم و مریضهاش رو هم تار و مار کردم
(کار خوبی کردم مگه نه؟! این کارو کردم تا یادش بمونه با جوون مردم بازی نکنه)
خلاصه اینجوری شد . ولی همون یک روز و نصفی که رشت وانزلی بودیم خیلی خوش گذشت جاتون خالی . سیزده بدر هم جایی نرفتیم و به اونایی که رفته بودن وخیس شده بودن کلی خندیدیم
ولی عصرش رفتیم بیرون و چایی رو بیرون خوردیم . در کل عیدمون نفهمیدیم کی شروع شد و کی تموم شد .
**
از اوونجا که من کلاْ خوب تشخیص بیماری رو میدم به همین زودیها آدرس مطبمو میدم
**

امروز که داشتم از خونه میومدم به درختها نگاه می کردم همشون جونه زده بودن و سبز شده بودن چقدر قشنگ شده بودن .داره بهار از راه می رسه و من و آقای خونه فکر کنم بعد از پنج یا پنج سال و نیم اولین عیدمونه که باهم زیر سقف خونمون سال رو نو می کنیم . خیلی ذوق دارم واسه چیدن هفت سین روی اون میز گرده که مامان برام گرفته تا عکس روش بچینم . خیلی ها فکر می کردن ما نمی تونیم توی این مدت با هم باشین و روابطمونو خوب حفظ کنیم خیلی خوشحالم که حالشون گرفته شد .واقعآ خدا رو شکر می کنم .
امسال اولین سالیه که مامانی تنهای تنهاس . چه حس خوبیه وقتی می بینی همه بچه هات سر زندگیشونن چقدر خیالت راحت میشه وقتی می بینی بچه هات به ثمر رسیدن و این تو بودی که بار همه مشکلات رو تنهایی بدوش کشیدی و چه خوب از پس همه چی بر اومدی من آرزومه که یه روز مثل تو بشم .مامان قشنگم خیلی دوست دارم .سعی می کنم حتماْ حتماْ هیچوقت تنهات نزارم.
خب خوش به حال اونایی که از امروز عیدشون شروع شده و سر کار نیومدن واقعاْ چه احساسی دارین خوش به حالتون
ما سر کاریم و واقعاْ همکه سر کاریم .هنوز معلوم نیست که عید کجا بریم البته منوکه ولم کنن میرم شمال کنار دریا . حالا نمی دونم چیکار کنیم .
واسه دوستای گلم سال خوب و سرشار از موفقیت آرزو می کنم ایشاا... که اتفاقهای خوب خوب توی سال جدید براتون بیوفته و خلاصه حالشو ببرین .عید همتون مبارک و تعطیلات خوش بگذره .
سر سبزترین بهار تقدیم تو باد آواز خوش هزار تقدیم تو باد
گویند که لحظه ایست روییدن عشق آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد
دلتون بسوزه ما چهارشنبه شب رفتیم شمال ، جمعه آخر شب برگشتیم ظاهراً ما خیلی عجله داریم واسه مسافرت نه ؟! خیلی مزه داد .هم 5 شنبه و هم جمعه رفتیم لب دریا ، هوا نسبتا خوب بود . از برنامه هایی که کوتاهن خوشم میاد برنامه های طولانی خستم می کنه .دیشب دیر وقت رسیدیم .الان همچین گیج می زنما .خیلی خوابم میاد . این عید برسه ما یک خواب سیر بکنیم . راستی 5 شنبه که رفتیم لب دریا ماهیگرا رو دیدم که داشتن تور ی که قبلن انداخته بودن رو می کشیدن من تا حالا ندیده بود خیلی هیجان انگیز بود . اینم عکس دریا

دیگه روم نمی شد بیام اینجا بس که دیر به دیر آپ می کنم خلاصه شرمنده .
دیشب تولد آقای خونه بود . یعنی اولین تولدش خونه خودمون . قرار نبود تولدشو دیشب بگیرم چون دادشیش سفر بود ولی آقا دادش زودی خودشو رسوند فکر کنین ساعت ۷.۴۰ شب بهت بگن قراره تفلد بگیریم و مهمون داری ..
منم که از سر کار اومده بودم همچین اساسی پهن شده بودم وسط خونه .. خونه هم که کمی تا قسمتی ( نه خیلی ها) به هم ریخته بود ، به این نتیجه رسیدم که من که نمی تونم توی این فرصت کم شام ردیف کنم
پس بریم از بیرون کباب بگیریم و من فقط زحمت برنجو بکشم و آقای خونه هم بره کیک و وسایل دیگه رو بگیره .منم بدو بدو خونه رو ترو تمیز کردم تا مهمونامون بیان . خدارو شکر همه چی خوب بود و خوش گذشت من واسه آقای خونه کیف لپ تاپ خریدم روز قبلش رفته بودم از منوچهری گرفته بودم خیلی خوشگل و محکم و جاداره ، هم می تونه مثل کوله پشتی استفاده هم دستی ، بقیه کادو هاشم پول و شلوار و کارت خرید و .. بود .شب خوبی بود جای همتون خالی.
چشم مریم خانومی آپ کردیم 
من می خوام زبان یاد بگیرم شدیدآ در این مورد تنبلم ولی می خوام یاد بگیرم وقت کلاس رفتن هم ندارم کسی میتونه کمکم کنه؟ پیشنهادتون چیه؟ کمک کنین ٬ هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم 
عقل بی عاطفه خطرناک است و عاطفه بدون عقل قابل اعتماد نیست ٬
آدم کامل آن است که هم عقل دارد و هم عاطفه .
(ویلیام تن)
امروز توی صفحه یکی از دوستام توی ۳۶۰ خوندم :
براي هر کس سه راه در زندگی وجود دارد :
راه اول، از انديشه مي گذرد. اين والاترين راه است.
راه دوم، از تقليد مي گذرد. اين آسان ترين راه است .
اما راه سوم، از تجربه مي گذرد. اين تلخ ترين راه است .
دخترک بر خلاف همیشه که به هر رهگذری می رسید آستین پیراهن اورا می کشید تا یک بسته آدامس بفروشد ٬این بار ایستاده بود و به زنی که روی صندلی پارک نشسته و بچه اش را در آغوش کشیده بود ٬ نگاه می کرد .
گاه گاهی که زن به فرزندش لبخند میزد ٬لبهای دختر نیز بی اختیار از هم باز می شد . بعد از مدتی دخترک دستش را به طرف جعبه برد٬ بسته ای آدامس از داخل آن بیرون آورد و به طرف زن گرفت٬زن رویش را به سمت دیگری کرد و گفت : برو بچه من آدامس نمی خوام . دخترک گفت : بگیر ٬ پولی نیست .
(داستانک از همشهری امروز)
***************************************************************

اوون چند وقتها داشتیم در مورد بچه با آقای خونه صحبت می کردیم ٬ قبل ترها هر دو می گفتیم که حوصله بچه رو نداریم ولی بعداْ یه موقعهایی در مورد اینکه اسم بچه رو چی بزاریم هم صحبت کردیم البته هیچکدوم از این صحبتها به صورت جدی نبود یعنی من می دونستم که کمی نگرانه ولی مخالف مخالف نیست .
تا اینکه اوون روز صحبتش شد و آقای خونه به شدت مخالفت کرد البته دلیلش هم کم بیراه نبود اوون می گفت توی این مملکت که از فردای خودمون خبر نداریم چطور می خوایم یه نفر دیگه رو هم بازیش بدیم . اوون می گفت ما نمی تونیم بچه هامونو تو ی این جامعه و موقعیت مثل خودمون تربیت کنیم ( با این قسمتش کاملاْ موافقم بد دوره و زمونه ایی) و اینکه ما هردو سر کار میریم و بچه ای که قراره توی مهد کودک بیشتر وقتشو بگذرونه همون بهتر که نباشه . علاوه بر این دلایل این آقای خونه ما یه خواهری داره که سی وخورده ای سالشونه و بچه دوست ندارن و نمی خوان که بچه داشته باشن ٬ آقای خونه یه مقدار زیاد هم به ایشون نگاه می کنه البته ممکنه این فقط تصورات من باشه .خلاصه این که یک بحث اساسی بین ما در گرفت و به این نتیجه رسیدیم که فعلاْ و تا اطلاع ثانوی صحبتی در این مورد نکنیم .
** ولی با تمام این تفاصیر من فکر می کنم داشتن بچه نه حالا به این زودیها ولی برای یه بخشی از زندگی لازمه **